دانشگاه

راستی یادم رفت بگم دانشگاه قبول شدم! کارشناسی مهندسی نرم افزار دانشگاه غزالی قزوین. فعلا که بعد از کاردانی 2 سال دیگه هم سر گرم شدیم. انقدر که از این توییتر و میکرو بلاگینک و گوگل ریدر و فرندفید و … استفاده میکنیم یه موقع هایی یادم میره یک بلاگی هم دارم که میتونم توش چیزی بنویسم

به اشتراک بگذارید

یک تجربه بهداشت و درمانی در ایران

دیروز بر حسب تصادف با شکستن پیشدستی انگشت شست دست من به طرز خیلی عمیقی و بزرگی برید. خوب دیدم گویا باید برم یک جایی نشون بدم شاید بخیه بخواد. بلند شدم رفتم نزدیک ترین بیمارستان به خونم که یک بیمارستان خصوصی است. رفتم بخش اورژانس ولی خوب کسی رو توی بخش اورژانس پیدا نمی کردم که موضوع رو باهاش مطرح کنم. بالاخره یک خانومی پیدا شد که توی اتاقی نشسته بود داشت نهار میخورد. گفتم خانوم ببخشید دست من بریده داره ازش خیلی خون میاد. گفت صبر کن غذام رو بخورم الان میام ! (اونجا اورژانس بودها) حالا شانس آوردم در حال مرگ نبودم وگرنه تا تموم شدن نهار این خانوم شاید دیگه زنده نمی موندم. بعد خانوم اومده میگه چی شده ؟ میگم دستم خیلی بدجور بریده میخوام ببینم بخیه نمیخواد؟ خانوم بدون دیدن میگه خوب حتما بخیه میخواد بزار زنگ بزنم دکتر فلانی بیاد. تلفن رو بر میداره زنگ میزنه یک بخش دیگه. (سلام خوبی چطوری ؟ مرسی . آره نبودم مسافرت بودم. جات خالی انقدر خوش گذشت. از فلانی چه خبر و… ) خانوم ببخشید دکتر رو یادتون رفت! (آهان راستی دکتر فلانی اونجاست؟) خلاصه بعد از 2-3 بار تکرار شدن این موضوع گویا دکتر پیدا شد. ( سلام آقای دکتر. یک مریضه دستش بریده میخواد بخیه بزنه. چی ؟ نهار میخورید . باشه. باشه چشم) بعد برگشت گفت آقای دکتر کار داره نمی تونه بیاد برو فلان بیمارستان. من هم گفتم کار داشت یا نهار میخورد ؟ جواب دادن : طرف تصادف میکنه داره میمیره اینجا کسی نیست بیاد بالاسرش ! میخوای به خاطر انگشت تو ما خودمون رو به آب و آتیش بزنیم ؟

خوب دیگه توضیحی باقی نمیمونه! فقط دعا میکنم هیچ کس تو ایران کارش به این جور جاها کشیده نشه

به اشتراک بگذارید